همین اول بگویم که من با اعدام مخالفم، اما اعدام این جوان حقش بوده است! به نظر من نه تنها باید خودش، بلکه باید پدر و مادرش را هم اعدام میکردند. چرا؟ چون در هنگامی که این جوان کنونی (و نوجوان سابق) در حال انجام جرم بوده است، پدر و مادرش کجا بودهاند؟ مگر پدر و مادر وی عرضهی تربیت وی را نداشتهاند که او مرتکب جرم شده است؟ آیا شما میتوانید احساس پدر و مادر مقتول را درک کنید؟ اگر یکی از عزیزانتان توسط این جوان به قتل میرسید، آیا شما حکم به اعدام وی نمیدادید؟ به همین دلیل، با این حالی که من با اعدام مخالفم اما اعدام کردن این جوان را درست میدانم، چون جان یک انسان را گرفته است!
به همین مناسبت از همینجا به تمام دوستان و حامیان زهرا اچبی و حسین تاریک، اعدام یک نوجوان را تبریک میگویم تا شاید جامعهی ما از انسانهای پستی مانند این نوجوان قاتل پاک شود.
چند روز است که بحث در مورد اعدام و بودن یا نبودن آن و اینکه نباید یعقوب مهرنهاد اعدام میشد در وبلاگستان فارسی داغ شده است. من هم قصد نداشتم در این مورد مطلبی بنویسم، اما وقتی دیدیم که زهرا اچبی و حسین تاریک دایهی عزیزتر از مادر شدهاند، تصمیم گرفتم که چند نکته را در مورد تروریسمی که جندالله و عواملش در استان سیستان و بلوچستان و مخصوصاً زاهدان ایجاد کردهاند بنویسم.
زهرا اچبی در مطلبی که بیشتر شبیه مرثیه است تا یک مطلب منطقی، میگوید که پسرعمویش در خدمت سربازی که در استان سیستان و بلوچستان بوده است بلاهایی که بر سر مردم و جوانان این استان توسط جندالله آمده است را دیده و شنیده است. حالا من اینجا باید بگویم که خانم زهرا اچبی، اگر پسرعموی شما 20 ماه در این استان بوده است، من 23 سال است که در این استان و شهرستان زاهدان زندگی میکنم. من از پسرعموی شما بیشتر ترس از انفجار، ربوده شدن و... را به خوبی احساس کردهام. پس بیزحمت از طرف مردم این استان فتوا ندهید و به جای من و مردم این استان آه و ناله نکنید! من صدای ترور را در فاصلهی 5 دقیقهی خانهیمان شنیدهام. من صدای انفجار یک بمب را وقتی که داشتم با پای پیاده به دانشگاه میرفتم، شنیدم. من خانوادههای حادثهی تاسوکی را دیدم که چه رنجی میکشند. من ماجرای کشتن یک جوان بیچارهی مسافرکش را که برای لقمهای نان، آدمی را از این طرف شهر به آن طرف شهر منتقل میکرد و در نهایت همراه با یک بمب در صندوق عقب ماشینش کشته شد را شنیدهام و لمس کردهام. اما با همهی اینها با اعدام مخالفم. با اعدام یک انسان (فرقی نمیکند که روزنامهنگار باشد، قاتل باشد، وبلاگنویس باشد، قاچاقچی باشد و...) مخالفم؛ چون اعدام پاک کردن صورت مسئله است.
در ضمن اگر تمامی موارد بالا را شنیدهام و لمس کردهام، موارد زیر را نیز دیده، شنیده و لمس کردهام:
دیدهام که چگونه جوانان بلوچ این استان را در سالهای اولی که ماشینهای الگانس وارد زاهدان شده بودند، کتک میخوردند. دیدهام که چگونه در پستهای ایست و بازرسی، مردم بلوچ را تنها به دلیل داشتن لباس محلیشان مورد بازرسی قرار میدهند. دیدهام که چگونه این قوم را بیفرهنگ میپندارند و همه به آنها به دیدهی یک قوم عقبافتاده نگاه میکنند. دیدهام که چگونه برخی از شیعیان شهرستان زاهدان به راحتی آب خوردن به مقدسات آنها توهین میکنند. همهی اینها را دیده و لمس کردهام.
شما چند بار به این استان سفر کردهاید؟ آیا می دانید این استان از دو شهر زاهدان و چابهار تشکیل شده است و شهرهای دیگری مانند خاش، زابل، نیکشهر، سروان، سرباز و... در این استان اهمیتی ندارند. میدانید که فقر از سر و روی شهرهای خاش، نیکشهر، سراوان، سرباز میریزد و یا اینکه اگر فکری برای شنهای روندهی شهرستان زابل نشود، این شهر هم ممکن است مانند بسیاری از روستای اطرافش در خطر دفع شدن در زیر خروارها شن روان باشد؟
پس بیزحمت دو ورژن مشابهی داخل و خارج از کشور، نمیخواهد دایهی عزیزتر از مادر شوید. مردم این استان آنقدر مشکل دارند که در بعضی مواقع از مشکلاتی مانند ترور چشمپوشی میکنند!
راستی این را هم میدانید که چگونه گروگانهای گروهک تروریستی جندالله از مرزهای ایران خارج میشوند؟ یا چگونه شد که قسمتی از جادهی مربوط به حادثهی تاسوکی، جولانگاه تروریستهایی مانند عبدالمالک ریگی قرار گرفت؟ آیا میدانید که عصبانیت یکی از گروگانهای آزاد شده از دست این گروهک، سر پولی بود که مرزبانهای ایرانی برای اجازهی عبور از این گروهک دریافت کرده بود؟ آیا میدانید در ماجرای انفجار اتوبوس سپاه، ماشین نیروی انتظامی به جای اینکه حافظ جان مردم باشد، از ترس جان از صحنهی انفجار فرار میکند؟ و یا اینکه یک شهروند زاهدانی با فدا کردن جان خودش یکی از تروریستهای حادثهی انفجار اتوبوس سپاه را دستگیر کرد؟
پس خواهشاً نه از این طرف بام بیافتید و نه از آن طرف بام! و باز هم تکرار میکنم که من به عنوان شخصی که 23 سال در این استان زندگی کرده است، با اعدام هر کسی مخالفم! همین و بس!